|
دلتنگيهاي اژدهاي شهربازي
مجيد اسطيري
چند متر به درياي جنوب چين نزديك مي شوم چند متر از درياي جنوب چين دور مي شوم چند متر به درياي جنوب چين نزديك مي شوم چند متر از درياي جنوب چين دور مي شوم
مردي كه ميخنديد
مجيد اسطيري
آن شب غذا کم بود و بچه ها سهم من را هم خوردند. با شکم گرسنه، زير بارش برف، برگشتم روی برجک نگهبانی ام . به خيابانی که در آن سوی ديوار پادگان امتداد داشت نگاه میکردم. شايد تمام در روز ده نفر هم از آن نمی گذشتند .سردم بود و شکمم صدا می کرد و نمیدانستم چطور تا آخر وقت پستم آن بالا طاقت بياورم . از پائين ، در پياده رو صدائی شنيدم. مرد جوانی با موهای بلند داشت می گذشت . دست هايش را در هوا تکان می داد ، مثل رهبر ارکسترها ، و ناله می کرد و اشک می ريخت : ــآه خدايا . چرا من را اين قدر تنها آفريدی ؟ تنها ی تنها ... و بعد شروع کرد به بلند بلند شعر خواندن . نا خودآگاه زدم زير خنده . مرد به دنبال صدای من گشت و آخر من را بالای برجک ديد. ديگر داشتم قاه قاه میخنديدم. کمی نگاهم کرد و بعد او هم خنديد . میخنديد و گريه می کرد.
صحنه
مجيد اسطيري
خودش آمد . ديدم دارد روی صفحه راه می رود . بهانه ی خوبی بود برای يک استراحت کوتاه. انگشت اشارهام را جلويش گذاشتم. برگشت. خودکارم را جلوی راهش گذاشتم . دوباره برگشت . دستم را مثل يک ديوار جلويش کاشتم . دور زد . می خواستم يک دايره دورش بکشم . دايره تبديل شد به بيضی . از روی خط هم رد شد . آمدم با نوک خودکار شکارش کنم . تمام صفحه پر از نقطه شد . حرصم گرفت . شستم را رويش فشار دادم . وقتی برش داشتم می لنگيد ولی هنوز تلاش می کرد . پشيمان شدم و تصميم گرفتم بگذارم برود . اما هنوز از روی صفحه بيرون نرفته بود که نظرم عوض شد. داشت عذاب می کشيد. بايد راحتش می کردم . به خودم خنديدم. ولی فهميدم به او و يک نفر ديگر نمی توانم بخندم. درماندم . باورم نمی شد. دربرابر او؟! داشت از پائين صفحه به بيرون می رفت. شستم را محکم رويش فشار دادم . وقتی انگشتم را برداشتم فقط سرش را تشخيص دادم و يک لکه ی زرد ميلی متری را . صفحه ی ۱۷ را کرده بود ۱۷۰ .
|