|
آدامس
بهرخ ناصری
دخترک لابه لای ماشینها به این طرف و آن طرف میرود ولی او را به وضوح نمیبینم ، بخار روی شیشهي عقب را پوشانده است ، دستی روی آن می کشم ، ولی تصاویر آن سوی شیشه تار میشود . به ناچار شیشه ماشین را پایین میکشم ، حالا بهتر می توانم دخترک را ببینم ، زیر شلواری مندرس که پاچه ی بزرگش روی دمپایی های کهنه اش افتاده است و پیراهن کثیف و پاره ای هم شبیه به مانتویی بدون دکمه بر تن دارد و روسری کوچکش که موهای مشکی بلند او را بیشتر نمایان ساخته است و بسته آدامسی در دستان کوچکش دارد. آن چنان محو او شده ام که او را شبیه خودم می بینم و شاید که خودم را شبیه او …چشمانم را می مالم ، نمی دانم این چه حالی است که به من دست داده است ، بغض گلویم را گرفته است ، دستم را برای گرفتن دستش به سوی او دراز می کنم ، وای خدای من.. دست او چقدر سرد و بی احساس است ، با چشمان قهوه ای یش به من خیره می شود منتظر هستم که چیزی بگوید ولی او همچنان در حالی که دست دیگرش را روی دستم می گذارد به من نگاه می کند . احساس می کنم دخترک دارد دستهایش را با دست من گرم میکند. ـ چه کار داری می کنی دختر؟ ببند اون شیشه رو یخ کردم! مات و مبهوت به خود میآیم، چشمان از حدقه در آمده ی پدر را از داخل آیینه جلوی ماشین می بینم که به من زل زده است. به آن سو مینگرم دخترک همچنان لابه لای ماشینها به این طرف و آن طرف می رود، شیشه را بالا می کشم دیگر سایهای بیش از او نمیبینم، چراغ سبز می شود ماشین به راه می افتد و من نگاهم به دخترک می ماند و در حالی که از او دور میشوم برایش دست تکان می دهم چیزی از دستم به روی صندلی ماشین می افتد چشمانم به بسته آدامس خشک می شود، احساس میکنم خودم را پیش دخترک جاگذاشتهام.
|