|
لطفا خودتان ...
حسين ديلم كتولي
در اين چهار چوب همه چيز جور ديگري نشان مي داد .درخت درخت نبود، سبز بود وگاهي چشم کلاغي از لاي درخت ديده مي شد يا حتا شکل سگ همسايه. ديروز پوتينهاي کهنهي يک سرباز هم بود، يا زنگ دوچرخهي پدر که مرتب صدا ميداد، اما حالا بيصدا آن گوشه ديده ميشد. اگر کمي بالاتر ميرفتم چند واگن قطار هم بود. بچه ي همسايه، مادرش را صدا زد وُ گفت بع بعي... و از ضلع شرقي به طرف ديوار دويد. مادر روسريش را تکان داد وموهاي گندمي روي صورتش دويد، چقدر محتاط نگاه مي کرد. اوهم آهي کشيد وفقط مثل کسي که غروب را نگاه مي کند خيره شد به مردي که از پشت شيشه ي قطار دست تکان مي داد، بعد دست پسر را کشيد و ُرفت . فنجان چاي بخارش کم شده بود ومن خيره نگاه ميکردم.
|